![]() |
![]() |
|
|
" من نه برای شروع به مقدمه نیازی دارم
نه برای خاکسپاری به مرثیه دلتنگ که می شوم نه شعر می گویم نه زیر باران می روم بیا باورکن آنچه را که می گویم آن روز که به بن بست رسیدم کوچه را دور نزدم از دیوار بالا رفتم ......... " نوشتن هم نقابی بود به چهره ای که تاب نیاورد. من اینجا بودم ، کوتاه و لی به خدایم قسم که پر بار.... آنقدر یاد گرفتم که بدانم قلم حرمت دارد، حرف دارد، حس دارد، نفس دارد .... امروز، همین جا قلم را می بوسم، بر پیشانی می گذارم، باز می بوسم و بعد دفن می کنم زیر تلی از کلمه. سنگی هم می گذارم که جایش را بدانم . رهایش می کنم زیر همین برف که خودش تطهیر شود اگر من ناپاکش کردم. فاتحه ای می خوانم. دسته گلی می گذارم و می روم ........ هفته ای چندبار سری می زنم و باز فاتحه ای می خوانم وهر آنچه گل ازخاک کلمه اش روییده می چینم و یادگار می برم. یک نفر خواهد گفت تظلم می کنی ( همان که می گوید فعل هایت زیاد است و من اینجاتمام فعل ها را می سوزانم و خاکسترخانه باز می کنم. ) وقتی گفت خم می شوم دستش را می بوسم. قد راست می کنم ، نگاهش می کنم، حتمآ لبخندی هم خواهم زد و بعد بدون کلمه باز نگاهش خواهم کرد:" من از ترس عقیم ماندن چیزی سکوت می کنم . بوسیدن دست تو واجب، مثل حضورت. نه واجب کفایی، که تو گاهی تنهایی و من همیشه. که تو هم آغازگر این نبوغ بودی و هم پایانگرش! و من به تمام آنچه بین این دو بود حرمت می گذارم و قدر می شناسم. " حرفی زده نمی شود. ولی تو دوست من که این را می خوانی، بخوان که تظلم نمی کنم . من مال این تصاویر نیستم، همین. گفته بودم به ننوشتن مبتلا شدم، حالا شفاف ترم . می دانم که این ابتلا همیشگی است. کلماتم که با اختلاطی ناموزون روزگاری جملات نا پخته ای می شدند حالا در راهروهای طولانی مکعب مستطیل های حبابی آن قدر مانده اند که بیمارم کرده اند. آن قدر بیمارم که شاید بمیرم، شاید هم نه، چه می دانم؟ این روزها مکعب مستطیل حبابی توفیق اجباری ام شده. شاید هم تاوانم، که بروم تویش چمباتمه بزنم دست زیر چانه بگذارم و مهتابی ها را بشمرم. سی و سه، سی و چهار... غلط ، از اول. یک ، دو ، سه... خوب یا بد، دیازپام ذهنم شده . کاری هم از دستم بر نمی آید. اما تو ، تو که آنقدر مهربان بودی که اگر هم یک بار، آمدی، التفات کردی، یادگار گذاشتی. بدان که تا همیشه خواهمت خواند. درست مثل آن روزها..... " همه چیز بر وفق مراد است و خوب. تنها، تنها دل ما دل نیست......." ما را همان کشمکش همیشگی با بوز و اینشتین و هایزنبرگ کفایت تا آخر .............. خدا برای همیشه حافظت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 دی1384ساعت 14:40 توسط m-a-s-i |
|
|
حیاط خلوتی متروکه
پر از غبار فراموشیها و برگهای خشکیدهء خاطرهء سبز بودنها و سکوت کوچک وحقیرش، پر از خرده های شیشهء عمر بی هیچ حادثه ای نشسته در جانم و من پای می کوبم به صدای پایت، رهگذر بگو چقدر می مانی ؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 آذر1384ساعت 11:10 توسط m-a-s-i |
|
|
من ملکه شدم. من بالاخره ملکه شدم !
ملکهء ثانیه ها ............ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آذر1384ساعت 18:27 توسط m-a-s-i |
|
|
همچنانکه پشت میز تحریر اتاق امن و کوچک نشسته ام و انگشتانم را به تقلید از آدمهای همه چیز فهم
در هم گره کرده ام و مثلآ فکر می کنم، هنوز درد آن خود زنی کمی آزارم می دهد. یاد آن پسربچهء افغان افتادم که دست چپش انگشت نداشت و ما از او فال حافظ خریدیم و تو گفتی: " این را ببر برای آن کلاغ سیصد ساله، بخواند و ترجمه اش را بیاور اینجا، بگذار روی صندلی خالی." و بعد، از ته سیگارهای نئو نازیسم حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم .... و خوب که سوادمان را به رخ درخت ها و درختچه های پارک کشیدیم هر دو برخاستیم. فال های حافظ را ازکیف من وسازدهنی رااز جیب تودرآوردیم وراه افتادیم در پارک.تو الههء نازمی زدی ومن فال می فروختم. پیش که می آمد،با آدمهای پالتو پوش سامسونت به دست دربارهء نئو نازیها و فلسفهء ته سیگارهایشان بحث می کردیم. گاهی تو حرف می زدی و من سرم را تکان می دادم. گاهی هم من حرف می زدم و تو " بله، درسته " می گفتی. و آدمهای پالتـو پـوش سـامسـونت بـه دسـت که سرشان از هیـچ فلسـفه ای در نمـی آمد ، فقط مجـاب می شدند که فال حافظ بخرند و اسکناسی شاید، کف دست تو بگذارند. غروب که شد ، همهء شهر فال حافظ خریده بودند غیر از آن کلاغ سیصد ساله که جراءت کرد ادعا کند خیابان های برلین را هم دیده و فهمیده که نسل نئو نازیها هم نسل سوخته است که به ته سیگار مانیفست می دهند. و هنوز در پیاده روهای برلین زباله دیده می شود. من که پرسیدم مانیفست یعنی چه؟ کلاغ سیصد ساله نمی دانم چراخندید و پر زد و رفت. شاید که خودش هم فهمیده بود جملهء اشتباهی گفته. هوا تاریک شده بود که پسرک افغان را پیدا کردیم و پول تمام حافظ ها و الههء نازها را به او دادیم. اگر مرحوم حافظ و مرحوم بنان می دانستند که برق از یاد رفتهء چشمان پسرک افغان چگونه آن شب تمام چراغ های پارک و حتی نور ماه را بی فروغ کرد ......................
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 آذر1384ساعت 13:32 توسط m-a-s-i |
|
|
دایرهء کلماتم بسته است. بسته، بسته ....
دارم خفه می شوم من ـــ دستت را به من بده،تو رابه آن سوی دایره ها خواهم برد.فراتر از هر دایره ای،فراتر از رنج سنگین کلمه. ـــ به کجا؟ ـــ به رنگین رنگها. پا که می گذارم در رنگ فرو می روم. شلپ، شلپ .... ـــ اینجا چه می کنید؟ ـــ بازی ـــ با چه؟ ـــ با رنگها رنگها مرا نمی شناسند. من نیز .... هیچ رنگی را از دیگری تشخیص نمی دهم. جلوتر ، رنگ به زانویم رسیده است. ـــ اینجا رنگهای اصلی معنا می بازند. اینجا هیچ چیز اصلی نیست. برای همین تشخیص نمی دهی. شاعری دو زانو در رنگها نشسته و هفت رنگ را جلویش چیده بود و هفتاد بار چیدمان را عوض کرد تا قافیه بسازد و رنگ بسراید. ـــ اینجا آمیزش هم از جنس آمیزش رنگها ست. راست می گوید صدا رد که می شویم، رنگ تا پیش سینه ام می آید. صدایی که می شنوم دیگر شلپ شلپ نیست. قلپ ، قلپ .... آن سو تر از کنشت کهنه دختری جلوی آینه بر اندام نحیف خود رنگ می پاشد تا کی زهد رنگین مرد پارسا را در هم شکند. تا چانه در رنگ فرو رفته ام. آن چنان رنگی شده ام که دیگر نه خودم را می شناسم نه تو را ـــ احساس غربت سرمایم می دهد، کجایی تو؟ دستت کو ؟ وعده هایت چه می شود؟ تجربهء تازه؟ رهایی از رنج کلمه؟ دنیای وسوسه انگیز بی مسیر و بی آینده ؟ هفت بار صدایت زدم تا مطمئن شدم رفته ای. جای دیگر ، رنگ دیگر ، بازی دیگر. جای خالی تاریخ تولید و سیاه نوشتهء درشت تاریخ انقضا : هم اکنون و پایان بی اعتبار صدا .... تعلیق ، تعلیق ، تعلیق ..... ـــ دستت را به من بده ، با من به دایرهء بستهء کلماتم بیا. تمام کلمات من تو را می شناسند. ـــ رنگهایم؟ ــ کلمات من رنگهایت راهم می شناسند.می توانیم برایشان اسم بگذاریم وبعد در موردشان حرف بزنیم. پا بر زمین سخت روزگار من بگذار. می دانم از لاادری به تنگ آمده ای. ـــ اینجا چه می کنید؟ ـــ زندگی ـــ با چه؟ ـــ با کلمات. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 آذر1384ساعت 10:56 توسط m-a-s-i |
|
|
تو با من نمی توانی بجنگی
تو بی من هم نمی توانی بجنگی اینجا که رسیدی دفتر را ببند و وسواس را کنار بگذار به تپشهایت بگو که دروغشان را باور نمی کنی دروغ مرا هم من در نا کاملی خودم ، کاملم بگو که ما به بی کسی عادت نکرده بودیم . نقاب را کناری بزن هیچ وقت عادت نکرده بودیم . از همان اول هم ... وقت رفتنت ، لطفی بکن! تمام چراغ های خانهء مرا بمیران و رو برنگردان تا به تظلم نگاه ملتمسم دل بسوزانی بگذار شب بماند ، روز را می خواهم چه کنم؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 آبان1384ساعت 12:30 توسط m-a-s-i |
|
|
شازده کوچولو:
من آن زمان نتوانسته بودم چیزی بفهمم . حق این بود که کردارش را بسنجم نه گفتارش را . او مرا معطر می کرد ، وجودم را روشن می کرد ، کار درستی نبود که فرار کردم. حق این بود که پشت حیله های کوچکش پی به محبتش ببرم . گل ها پر از تناقض اند . اما من بسیار جوان بودم و هنوز نمی دانستم چگونه باید او را دوست بدارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 آبان1384ساعت 10:19 توسط m-a-s-i |
|
|
روباه: فقط چیزهایی را که اهلی کنی می توانی بشناسی. تو اگر دوست
می خواهی مرا اهلی کن.... .................. ـــ همان مقدار وقتی که برای گلت صرف کرده ای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است. تو مسئول همیشگی آن می شوی که اهلیش کرده ای. شازده کوچولو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 10:0 توسط m-a-s-i |
|
|
دیروز را دانسته آمدیم،
امروز ندانسته عاشقیم، و فردا روز را ... ای رند مانده بر دوراهی دریا و دایره، خدا را چه دیده ای! می روم کتابی بخوانم، هر چه که باشد. می روم از میان همهء نامها، چیزی، چراغی، چیزی شبیه چراغی بیابم. می رسم کنار ستاره و باز، مقصدم جای دیگری است. باید به گونه ای از کف هفت دریا و دایره بگذرم، که جای پای مرا توفان وپرگار نبینند. زور که نیست نمی خواهم این صفوف ساکت ومغموم، حروف سادهء مرا دریابند. آینه لو می رود، ستاره لو می رود، نرگس و هوای ساعت سه، سرود مخفی ماه لو می رود. هی می رسم کنار دانستگی و باز ندانسته عاشقم! می روم کتابی برای گریز از گمان گریه بخوانم، می روم از میان تمام رویاها، رازی، آوازی، رازی شبیه آوازی بیابم. هی می رسم کنار خویش و باز، سایه سار صدای تو جای دیگری است. زور که نیست کوتاه بیا! دل نا مسلمان من خراب پنهان گریز قید وقاعده را اختیاری از آبروی آینه نیست. تو را نیز به انعقاد هر آری بی دلیل عادت نداده اند!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 آبان1384ساعت 14:57 توسط m-a-s-i |
|
|
بی مردمک هم می توان زندگی کرد.
ساده تر، دیگر چشم هایت روزنه ای ندارد که چیزی از آن بگذرد و به قلبت رخنه کند. می توانی صدها بار عاشق شوی یا نه ، اصلآ عاشق نشوی. دیگر کسی نمی تواند در چشمهایت منزل کند و تو ، تحلیل که می کنی ، اسمش را می گذاری پیامد طبیعی فرایند تنهایی. باد که می وزد تو تنها کسی هستی که می توانی چشمهایت را نبندی و قاصدکی را که پنهانی برای دختر همسایه می آورد تماشا کنی. می توانی یک ماه تمام تکه ای فلز مزاحم را در چشمت نگه داری و هر صبح به خاطرش چشم بسته بیدار شوی که مبادا رفته باشد. و هر زمان که از تحلیل و ادراک و مفاهمه و هر چه از این دست خسته شدی ، بروی جلوی آینه و دلت یک جفت مردمک بی آزار بخواهد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 مهر1384ساعت 14:32 توسط m-a-s-i |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
84/10/01 - 84/10/30 84/09/01 - 84/09/30 84/08/01 - 84/08/30 84/07/01 - 84/07/30 |
|
RSS
|